تبلیغات
قرارگاه سایبری ثارالله

قرارگاه سایبری ثارالله
السلام علیک یا ثارالله

یك سال پیش (اردیبهشت سال 90) بود كه انتظار خانواده برونسی به ثمر رسید و خبری مبنی بر آمدن پیكر «سردار شهید عبدالحسین برونسی» آنها را بهت زده كرد...
برای آشنایی بیشتر با این شهید بزرگوار و خانواده وی، شما را به خواندن گفت وگو با پسر شهید دعوت می كنیم.

¤ ابتدا خودتان را معرفی كنید و از خانواده تان بگویید.
«مهدی برونسی» هستم فرزند دوم شهید برونسی، متولد سال 1354، كارشناس علوم سیاسی و در سپاه مشغول به خدمت هستم. ما هشت فرزند هستیم به نام های ابوالحسن، مهدی، حسین، عباس، ابوالفضل، فاطمه، زهرا و زینب.
¤ آقا مهدی از پدر بزرگوارتان بیشتر برای مان تعریف كنید.
پدرم پیش از انقلاب در روستا كشاورز بودند. وقتی در روستا بحث تقسیمات اراضی پیش می آید، پدرم از گرفتن زمین ها خودداری كرده و می گوید: این زمین ها برای طاغوت است و كاركردن در آن اشكال دارد و از روستا به شهر می آید برای پیدا كردن كار، در مغازه لبنیات فروشی و سپس سبزی فروشی مشغول به كار می شود. صاحب كارهایش مشكلاتی داشتند و چون پدر به لقمه حرام خیلی حساس بود، این كارها را رها كرده و در آخر به شغل بنایی و كارگری مشغول می شود و از این طریق امرار معاش می كند كه بعدها از نگاه رهبر عزیزمان معروف می شوند به «اوستا عبدالحسین بنا». پدرم در زمان رژیم طاغوت فعالیت های سیاسی فراوانی داشتند و از این طریق با حضرت آقا آشنا می شوند. ساواك چندین مرتبه به پدرم مشكوك شده و ایشان را به زندان می برد و شكنجه می كند و حتی حكم اعدام پدرم هم صادر می شود كه با آمدن حضرت امام(ره) و پیروزی انقلاب از زندان آزاد می شود. پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران و بعد از شروع جنگ تحمیلی، جزء نفرات اولی بود كه به كردستان اعزام می شود. در جبهه به عنوان یك بسیجی عادی و تك تیرانداز بوده، اما بعدها با رشادت هایی كه نشان می دهد به مسئولیت فرماندهی نائل می شوند. آخرین مسئولیت او فرماندهی تیپ 18 جوادالائمه(ع) بود كه در عملیات بدر در چهارراه خندق (شرق دجله) به شهادت می رسند.
¤ آخرین باری كه پدر به جبهه رفتند شما چند سال داشتید؟
آخرین بار من 10 ساله بودم و شب پیش از رفتن شان ما بچه ها را به همراه مادرم به حرم امام رضا(ع) برد و ما را به دست آقا سپرد. در آنجا به مادرم گفت: من شما و بچه ها را به آقا امام رضا(ع) سپردم. هر وقت، هر مشكلی برای تان پیش آمد، بیایید حرم آقا، من سفارش شما را به آقا كرده ام و فردا صبح با همه ما خداحافظی كرد و رفت و دیگر برنگشت تا اینكه بعد از 27 سال استخوان هایش برگشت.
¤ خاطره ای از پدرتان در ذهن دارید؟
خاطرات زیادی از پدر به یاد ندارم، بیشتر نقل قول های همرزمان، دوستان، مادرم و برگرفته از كتاب «خاك های نرم كوشك» است. كتابی كه نزدیك به 170 بار به چاپ رسیده است. خاطره ای كه به ذهنم می آید، مربوط به دوران كودكی ام است كه زمان ریاست جمهوری بنی صدر بود. یادم می آید پدرم به ما یاد می داد كه بگوییم مرگ بر بنی صدر، آن هم در شرایطی كه كسی جرئت شعار دادن علیه بنی صدر را نداشت، پدرم اصرار داشت كه ما بگوییم مرگ بر بنی صدر، وقتی ما از پدر سوال می كردیم كه چرا؟ می گفت بنی صدر انسان خیانتكار و شیطانی است، او ضد انقلاب است. مادرم می گفت: این چیزها را به بچه ها یاد نده، دردسر می شود، مثلاً بنی صدر رئیس جمهور است. ولی پدرم با آن بینش سیاسی كه داشت مادرم را قانع می كرد. یك روز در كوچه وقتی با بچه ها بازی می كردیم همه را جمع كردم و گفتم، بیایید مسابقه بگذاریم و ببینیم چه كسی با صدای بلندتری می گوید مرگ بر بنی صدر. آن روز همه بلند و یك صدا می گفتیم مرگ بر بنی صدر، چند دقیقه بعد سر و صدای همسایه ها بلند شد و بچه های شان را به داخل خانه بردند و تا چند روز اجازه نمی دادند كه با من بازی كنند و همه با من قهر بودند.
¤ در طول این سال ها مادر بزرگوارتان چقدر جای پدر را برای تان پر كردند؟
مادرم در این سال ها هم برای مان مادر بود و هم پدر، اینكه ایشان هشت بچه را بزرگ كنند و تحویل جامعه بدهند، انصافاً كار سختی است. اگر مادر نبود خدا می داند ما در چه وضعیتی بودیم. البته عنایت شهید هم بود كه در این زمینه به مادرم كمك می كرد و ایشان با تدبیر طوری برنامه ریزی كرده بود كه به همه امور ما برسد.
اما احساس دلتنگی در نبود پدر یك حس طبیعی است و ما هم در این سال ها جای خالی پدرمان را زیاد حس كرده ایم.
¤ گفتید كه در نبود پدر احساس دلتنگی می كردید، خب پدرتان چندین سال مفقودالاثر بودند، وقتی دلتنگ می شدید كجا می رفتید و چه می كردید؟
بنده دلتنگی ها و جای خالی پدرم را با یك قاب عكس و رفتن به مزار خالی ایشان پرمی كردم، اما باید اعتراف كنم كه چون پدرم مفقودالاثر بودند و درون قبر خالی بود احساس چندانی به مزار شهید نداشتم. درست است كه شهدا زنده اند و روح شان نظاره گر اعمال ما است ولی من نمی توانستم عقده های درونی ام را سر مزار خالی ایشان رفع كنم تا اینكه بعد از 27 سال پیكر پدرم در اردیبهشت ماه 90 و در ایام فاطمیه آمد و روز شهادت حضرت زهرا(س) تشییع شد. زمانی كه پیكر پدرم برگشت من احساس عجیبی داشتم و دارم و حالا وقتی سر مزار ایشان می روم آرامش خاصی دارم و خوشحالم كه گمشده خود را بعد از این همه انتظار پیدا كردم و می توانم دردهای دلم و دلتنگی هایم را با رفتن به مزار پدرم به او بگویم؛ دلتنگی هایی كه بخشی از آن گذشته از نبود او، برای رفتار نادرست كسانی است كه شهدا و ولایت را به فراموشی سپرده اند.
من مطمئن هستم كه اگر خداوند به پدرم صدها بار جان می داد باز هم در راه اسلام و كشور و دفاع از ولایت آن را فدا می كرد. بنده نیز تا زنده ام پیرو راه پدرم و جان فدایی رهبرم هستم.
¤ در رابطه با بازگشت پیكر شهید شایعاتی مطرح شد، در این مورد توضیح می دهید؟
اردیبهشت ماه سال 90 بود، در محل كارم بودم كه پیامی از طرف یكی از دوستانم كه در یكی از روزنامه ها كار می كرد، دریافت كردم مبنی بر اینكه، پیكر پدرت شهید برونسی پیدا شده است. آن لحظه خیلی شوكه شدم، اول باور نمی كردم كه همین دوستم گفت: آقای باقرزاده در كنفرانس خبری رسماً بازگشت پیكر شهید برونسی را اعلام كرده است. سریع محل كارم را ترك كردم و به منزل مادرم رفتم. آنجا سردار باقرزاده به همراه جمعی از همكاران حفظ آثار بودند. سردار شواهد و دلایل مستندی را مبنی بر پیدا كردن پیكر شهید ارائه كرد.
در آن جلسه همه اعضای خانواده، همرزم شهید و نویسنده كتاب «خاك های نرم كوشك» هم بودند. آنجا بحث های كوتاهی شد و در نتیجه با همه بحث ها و صحبت ها و اینكه شهید برونسی گفته بود پیكر من برنمی گردد و گمنام می مانم همین جرقه ای شد تا كمی جو خانه متشنج شود. همین شك و تردیدها موجب شد تا یكی از برادرانم مخالفت كند كه این پیكر شهید نیست. این صحبت ها زمانی بود كه هنوز هیچ یك از اعضای خانواده، همرزم شهید و نویسنده كتاب، پیكر را ندیده بودند و اظهارنظر می كردند تا اینكه بنا شد پیكر به مشهد بیاید. وقتی پیكر به مشهد آمد آن شب اكثر همرزمان شهید و خانواده پیكر را دیدند با توجه به شواهد و مستندات موجود پذیرفتند كه پیكر متعلق به شهید برونسی است، اما باز متأسفانه برخی دوستان پافشاری كردند كه این پیكر شهید نیست. خلاصه چند روز بعد به تهران رفتیم و سه نفر از اعضای خانواده آزمایش دی ان ای دادیم و مشخص شد كه پیكر پدر شهیدمان است. پس از این اتفاقات طی مراسم باشكوهی در مشهد مقدس پیكر پدرم تشییع و به خاك سپرده شد. البته لازم می دانم اشاره كنم كه شهید در یك سخنرانی پیش از عملیات بدر گفته بود كه اگر من در عملیات بدر، در فلان منطقه و فلان مكان و در چنین زمانی شهید نشدم به مسلمانی ام شك كنید. بعد در ادامه سخنرانی اضافه می كنند كه من آرزو می كنم و امیدوارم كه شهید گمنام بشوم و پیكرم برنگردد. ملاحظه بفرمایید كه شهید با قطعیت و ایمان قلبی با توجه به خوابی كه دیده بود می گوید قطعاً در عملیات بدر، حتی زمان و مكان شهادت خود را می گوید ولی از آن طرف اضافه می كند آرزو می كنم و امیدوارم كه گمنام شهید بشوم. هیچ وقت نمی گوید كه صددرصد پیكرم برنمی گردد، فقط می گوید: امیدوارم گمنام شهید بشوم.
¤ بارزترین ویژگی پدر بزرگوارتان را چه چیزی می دانید؟
شهید ویژگی های فراوانی از جمله سادگی، صمیمیت، تواضع و فروتنی داشتند. آن ویژگی كه در شهید برجسته و نمایان است ارتباط معنوی شان با اهل بیت (علیهم السلام) به ویژه حضرت زهرا(س) بود و مبارزه با هوای نفس می كرد و این قدر به نفس و خواهش های نفسانی خود مسلط بود كه اجازه نمی داد شیطان به او مسلط شود و من فكر می كنم شهید برونسی بر شیطان مسلط شده بود.
¤ علت علاقه مقام معظم رهبری به شهید برونسی چیست؟
گذشته از اینكه حضرت آقا با شهید برونسی پیش از انقلاب آشنایی داشتند، ولی فكر می كنم علاقه حضرت آقا به شهید برونسی بیشتر برمی گردد به خواندن همین كتاب زیبای خاك های نرم كوشك. حضرت آقا در صحبت های شان می فرمایند: من در جریان اینكه پیش از انقلاب با شهید بودم، هستم، اما بعد از شهادتش خبر نداشتم.
پدرم در سخنرانی های شان به حضرت آقا می گفتند: «سیدعلی خامنه ای عزیزم» و یك علاقه مندی بین شهید و حضرت آقا بود.
¤ معظم له چند سال پیش به منزل شما تشریف آورده اند، درباره این دیدار بگویید.
سال 75 بود. من و دو تا از برادرانم قرار بود از بنیاد شهید به شلمچه برویم. ایام عید نوروز بود، همان روزهای اولی كه حضرت آقا به مشهد تشریف آوردند. من در دلم یك چیزهایی می گذشت كه حضرت آقا مشهد هستند و اگر بیایند منزل ما و من نباشم، باید حسرت دیدار آقا را بخورم، از طرفی هم همان شب خواهرم زینب خواب دید و تعریف كرد كه آقا آمدند منزل ما، دیگر با خواب زینب، آمدن آقا حتمی است و مادرم هم احساس می كرد آقا به منزل مان می آیند. من بین رفتن و نرفتن مانده بودم، اما چون دو برادرم عباس و حسین قرار بود تنها نباشند و از من كوچك تر بودند باید با آنها می رفتم. با اصرار مادرم قرار شد كه با برادرهایم به شلمچه بروم. بعد از ظهر حاضر شدیم و به بنیاد شهید رفتیم كه راهی بشویم ولی هنوز اتوبوس ها آماده نبودند تا 10 شب منتظر شدیم كه حركت كنیم. دل توی دلم نبود و خیلی دوست داشتم كه این سفر را نروم، آمدم و به برادرانم گفتم كه می شود شما بروید شلمچه و من نیایم، گفتم خودتان بزرگ شده اید هوای همدیگر را داشته باشید، بالاخره راضی شدند و من خداحافظی كردم و آمدم. وقتی مادرم من را دید، گفت: مگر شماها هنوز نرفتید؟ گفتم: چرا، داداش حسین و عباس رفتند ولی من نرفتم و برگشتم. مادرم گفت: چرا؟ گفتم راستش به دلم افتاده كه امسال حضرت آقا به منزل ما می آیند، وقتی این را گفتم مادرم چیزی نگفت. فردا شب نزدیك نماز مغرب و عشا بود كه زنگ خانه به صدا درآمد، رفتم در را باز كردم، آقایی گفت: ساعت هشت شب از صدا و سیما برنامه روایت فتح برای مصاحبه با شما می آیند، آن آقا رفت، همه آماده شدند و خانه را مرتب می كردیم. من آنجا در دلم گفتم نكند به بهانه صدا و سیما حضرت آقا بیایند و بروند و عكس یادگاری با آقا نگرفته باشیم. سریع رفتم یك دوربین عكاسی كرایه كردم، با یك فیلم 36 تایی كه اگر آقا آمدند چند عكس یادگاری بگیرم. دقیقاً یادم هست نزدیك ساعت هشت و نیم بود كه باز زنگ خانه به صدا در آمد. آقا ابوالحسن، برادرم رفتند در را باز كردند، من طبقه بالا بودم، آمدم كه از راهرو پایین بیایم یك لحظه صحنه ای را دیدم كه خشكم زد. اصلاً باورم نمی شد یعنی درست می بینم رهبر معظم انقلاب، چقدر آن لحظه برایم لذت بخش بود، احساس عجیب و خاصی به من دست داد. از خوشحالی نمی دانستم چه كنم. سریع آمدم داخل اتاق و با خوشحالی و اشك گفتم: مامان، آقا! مادرم متوجه نشد كه چه گفتم، سریع برگشتم از پله ها بروم پایین، از در كه بیرون آمدم آقا را دیدم، سریع دست آقا را بوسیدم و با ایشان روبوسی كردم، حسابی گریه ام گرفته بود. آقا هم دست نوازش بر سر و رویم كشیدند. تعارف كردم و داخل آمدند تا مادرم چشمش به آقا افتاد مات و مبهوت ماند. احوالپرسی كردند و آقا تشریف آوردند و نشستند. در آن شب به یادماندنی حضرت آقا 54 دقیقه منزل ما تشریف داشتند و تك تك جویای احوال همه ما شدند و از شهید هم دو تا خاطره تعریف كردند و من هم از فرصت استفاده كردم و به آقا گفتم اجازه می فرمایید با حضرت عالی یك عكس یادگاری بگیرم، حضرت آقا فرمودند: چهل تا بگیر و آن شب 36 عكس یادگاری با حضرت آقا گرفتیم.
¤ در سال تولید ملی و حمایت از سرمایه و كار ایرانی به نظر شما پیام پدرتان كه الگوی بسیج كارگری است چه می تواند باشد؟
همین تلاش برای كسب روزی حلال و اینكه با تلاش، پشتكار و توكل به خدا می توان برای رسیدن به اهداف گام برداشت.




طبقه بندی: اجتماعی ، فرهنگی،
[ سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 ] [ 08:51 ق.ظ ] [ سرباز گمنام ]
درباره وبلاگ

نویسندگان
امار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب